، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

محمدحسین

تاسوعا و عاشورا

محمد حسین در هشت ماه و سیزده روزگی شروع به سرسری کردن کرد از دوروز قبل سرسری میکرد اما برای خودش ولی بعدش تا بهش گفتیم سرسری سرسری سرتو برم برامون سرسری میکرد خیلی بامزه بود من و بابایی که اینقد ذوق کردیم که نگو محکم بقلت کردیم و بوسیدیمت تعطیلات تاسوعا و عاشورا رفتیم اصفهان و تو محمدحسین همچنان مارکوپولوی مایی! در راه رفت من برخلاف همیشه خوابم نمیومد چون بعداز ظهر با تو کمی خوابیده بودم تو تا قم خواب بودی وبعدش بیدار شدی و میخاستی همه جا رو کشف کنی و از اونجاییکه محیط کوچیک رو دوست نداری همیشه تو ماشین زود حوصله ات سر میره تا دلیجان باهات بازی کردم و سرتو گرم کردم اما بعدش آنقدر کلافه شده بودی که نه شیر میخوردی نه حواست پ...
28 آبان 1392

یک کار جدید

الان 5 روزه که روی دو تا زانو هات می ایستیو و تونستی وقتی من خوابیده بودم دستتو بذاری رو شکمم و پاشی وایسی
27 آبان 1392

یک قرار ملاقات با آلودگی هوا

از چند روز قبل قرار بود مامانا و نی نی های ناز اسفندی یکشنبه ساعت هفت پارک آب و آتش دوباره همدیگرو ببینن. اما شنبه شب یه دفعه اخبار اعلام کرد که هوا خیلی آلوده است و وارونگی دما رخ داده و مهدکدک ها و پیش دبستانیها تعطیله! و این خبر مثل یه بمب وسط قرار ما افتاد و بچه ها متراکم شدن لیستی که اعلام حضور کرده بودن نزدیک ده دوازده نفر میشدیم همه مون اینقدر ذوق کرده بودیم که قراره این همه نی نی خوشجل رو یه جا ببینیم . اما همه چی به هم ریخت از شبش تا ظهر فردا کلوب نی نی سایت از مذاکرات نشست 1+5 هم سخت تر شده بود و به نتیجه نمیرسیدیم بالاخره بعد از پیشنهادات بسیار و طرح گزینه ها ی فراوان که همه گزینه ها روی میز بود ... قرار ساعت 8...
27 آبان 1392

اولین محرم و همایش شیرخوارگان حسینی

همیشه آرزو داشتم با کوچولوی خودم برم همایش شیرخوارگان حسینی. چندسال بود که میرفتم و هربار که اون کوچولوهای معصوم رو میدیدم اشکم میریختم اما امسال یه حس دیگه داشتم حس مادربودن شاید الان بهتر بتونم رباب مادر علی اصغر رو بفهمم... نه !!! نه!!! اصلا نمیتونم بفهمم نمیتونم تصور کنم خار کوچیکی توی پای تو رفته باشه چه برسه به اینکه تو هم مثل علی اصغر.... حتی نمیتونم به زبان بیارم چه برسه به اینکه درک کنم!!!  غم اون مصائبی که اون مادر کشید اونقدر بزرگ و جانسوزه که دل همه رو به درد میاره و بی اختیار اشک از چشمان جاری میشه صلی الله علیک یا اباعبدالله صلی الله علیک و رحمته الله و برکاته خب بریم سر خاطرات ...
18 آبان 1392

وقایع اخیر

 سه شنبه هفته قبل سرماخوردی و این دومین سرماخوردگی تو بود الهــــــــــــــی هیچ کوچولویی مریض نشه الهی به جای تو من مریض بشم اما تو همیشه سالم باشی سه روز طول کشید تا خوب بشی شبا راحت نمیخابیدی گریه میکردی پامیشدم راه میبردمت بهت استامینوفن میدادم تا بهتر بشی بالاخره باهرسختی ای که بود گذشت هنوز کاملا خوب خوب نشده بودی که پنجشنبه همش نق میزدی مشخص بود یه چیزیته بهت دست گذاشتم دیدم بدنت گرمه فهمیدم تب هم داری نگران شدم حس کردم مال دندونات باشه اما برا اطمینان بردیمت دکتر دکتر معاینه ات کرد تب گیر هم برات گذاشت گفت تب نداری فقط یه شربت سرماخوردگی برات داد.فهمیدم برا دندوناته!تو مطب دکتر وزنت کردم عزیزم ماشالا خوب رشد کردی 9800 ...
18 آبان 1392

تو پر از احساسی

سلام مامان خیلی ناز شدی خیلی دل میبری...خیلی مهربون شدی ... انگار پاتو که گذاشتی تو ماه 9 خیلی بزرگتر شدی...کارات،ابراز احساساتت ،همدلیات ،مهربونیات ،حرفات،خنده هات،همه و همه عمیق تر شدن...تو خوب میدونی چطور بهم بفهمونی مامان دوست دارم و من رو از خودم بیخود کنی...خنده هات زندگیمونو شیرین کرده عسلم خیلی دوست دارم محمدحسینم... تو پر از احساسی صبح که خوابوندمت عروسک جوجه اردکتو بغل کردی و خوابیدی دیشبم تو بغل خرست ناز خوابیده بودی مهربونم...معصوم مث فرشته ها یه خواب ناز رفته بودی.   اینم مواد سوپ امروزت عزیزم نوش جونت   سوپ...
6 آبان 1392

عید غدیر در اصفهان

شب عید از تهران به سمت اصفهان راه افتادیم محمدحسین بیدار بود اما هنوز به عوارضی نرسیده بودیم که خوابید عوارضی قم برا نماز ایستادیم که محمدحسین بیدار شد قربون اخلاقش برم که بیدار که میشه پامیشه میخنده تو راه سوپشو دادم و با عروسکش سرگرمش کردم تا برسیم مدام شیطونی میکردی با یه کشک سرتو حسابی گرم کردم تا کشک می افتاد جیغ میزدی اول رفتیم خونه خودمون باباحسین و مامان فاطمه دلشون برات یه ذره شده بود بعد هم رفتیم خونه بابایی مامان نرگس هم دلش خیییییییییلی برات تنگ شده بود  مامان نرگس یه لباس خییییییییلی خوشگل برات بافتند دستشون درد نکنه اینم عکسش شب همونجا خوابیدیم ...
5 آبان 1392

هشتمین ماهگرد

محمدحسینم هشت ماهه شد امروز یه شیطونی جدید کردی رفتی زیر روروئک! وای که چقدر از دستت خندیدم یعنی بالش گذاشتم  که نری اونطرف ولی ماشالا تو آخرش یه راهی پیدا میکنی تو شکست ناپذیری!   میخاسم برات کیک بپزم اما تازه از اصفهان اومده بودیم و خسته بودم نفسم ببقشید ...
5 آبان 1392

محمد حسین ،مسافر کوچولو

از اونجاییکه شما کلا اهل سفری و به قول بابایی نصف عمرت در سفر بودی تا الان کلی سفر رفتی سفرهای شما دو دسته ان: یک: توی شکم مامان دو : وقتی به دنیا اومده بودی از اولین سفرت میگم تو شکمم که بودی و هنوز یه فندق هم نشده بودی هر هفته میرفتیم اصفهان .. تهران... اصفهان ... تهران بعدش شد دوهفته یه بار و از بهمن ماه اومدیم اصفهان که موقع به دنیا اومدنت تنها نباشیم یه سفر با باباحسین رفتیم یزد تا برا دانشگاهم مرخصی رد کنم آخه حالم خوب نبود و اصلا نمیشد برم حالا هم در مرخصیم و انشالا از مهر سال 93 دیگه انتقالی میگیرم و میرم سر کلاس. یه سفر شمال رفتیم خونه دوست بابایی ، عمو عباس. یه سفر...
4 آبان 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محمدحسین می باشد